موضوع: "دل نوشته"

دل من بد است خدايا....

دل من بداست خدایا..

وتوصاحب این دلی…

ومن بااین ضرب المثل

عمرییست زندگی میکنم

مال بد بیخ ریش صاحبش…

اشتراک گذاری این مطلب!

برای چشم هایم نماز باران بخوان

 

اینجا کسی برای تو جا وا نمی کند


این خاک احترام به دریا نمی کند


نامت برای دفع بلا روی طاقچه است


ورنه کسی نگاه به آقا نمی کند . . .


اَللّــهُمَّ عَــجِّل لِــوَلیِّکَــ الــفَـرَج



http://upcity.ir/images2/42629893219574779286.jpg


اشتراک گذاری این مطلب!

درد دل با امام زمان

 


مولای من بیا که شاهنامه عمر ،

آخری بدین خوبی نخواهد داشت

و این شعر طویل را بی قافیه مپسند

دیگر به نرگس های باغ سلام نخواهم کرد

من تمام شده ام ،بیا

دیگر هیچ یاسی را خیره نمی شوم

دیگر هیچ اقبالی را نمی بوسم

من تمام شده ام ، بیا

آیا دلتنگ ندبه های من نیستی ؟!

آیا ندبه های مرا از این دلتنگ تر میخواهی ؟!

من تمام شده ام بیا …

 

اشتراک گذاری این مطلب!

نخل امید

پس کی از روز وصال تو خبر می آید؟ کی شب هجر تو ای دوست به سر می آید؟
هر مسافر به دیار و وطنش باز آمد کی نگار من غمگین ز سفر می آید؟
آنی از ساحت دل یاد تو بیرون نرود دائما صورت ماهت به نظر می آید
نغمه مرغ سحر می دهد از صبح خبر کی پسِ شام فراق تو سحر می آید؟
سدّ لطف تو حفاظت کند از ما ای دوست هر زمان جانب ما سیل خطر می آید
پس کی ای دوست پس از این همه خوناب جگر نخل امید من آخر به ثمر می آید؟
ذوالفقار علوی چون که بگیرد در دست پی آزادی انواع بشر می آید
«ملتجی» منتقم آل محمد، مهدی

پی نابودی هر فتنه و شر می آید


اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته انتظار

سلامی چو بوی خوش آشنایی

با خود زمزمه داشتم که :
چقدر هر روز و هر لحظه با پای دل رفتم در مهد آمادگی تا در کلاس معرفت ثبت نام کنم؟ ولی هر بار از همان جلو در ردم کردند و گفتند برو با بزرگترخود ت بیا !منم برگشتم و آمدم در خلوت دل گریه کردم ، زاری کردم ، تا صبح نالیدم و به خود پیچیدم ولی جوابی نشنیدم ! آخ که فکر بی کسی چقدر سخت و شکننده است. آقا جان ، مولای من تا کی بی بزرگتر به مکتب رفتن و بی جواب برگشتن؟ تاکی رنگ زرد بی کسی را تحمل کردن ؟ تا کی گشنه و تشنه قدم در برهوت بی کسی زدن؟تا کی غم غربت تنهایی را چشیدن ؟عمریست که جمعه هار ا به شنبه ها به امید جمعه ی بعدی وصل کردم و به انتظار نشستم ! نا شکر نیستم ، منت انتظارت را میکشم ولی با تیغ طعنه حریفان زنگی مست چه کنم؟آقا جان من آسمان و زمین و خودت را شاهد میگیرم که هر روز صبح از خواب که بر میخیزم کتاب و سجاده و دلم را میگیرم و به دم در مهد تو میآیم به امید آنکه مرا یه داخل راه بدهند و ثبت نام کنند! مولا جان میشود روزی کارت ثبت نام من را با عکسم و با مشخصات کاملم به دستم بدهند ؟ و نگهبان جلو ورود مرا به حرم امن الی راه بدهد؟ آخ که چه کیفی خواهم کرد آنروز که آن کارت را رو سینه ام نصب کنم و از سر شوق سر سنجاق کارت را تو دلم جا خواهم داد . آقاجان هر روز صبح تا شام منتظرم که اشاره ای بفرمایی ، قول میدم که مثل بچه آدم بیام ، مرتب و منظم، یه لحظه حواسم پرت نشه …منتظرم…

مولای من یه بغل دفتر مشق دارم که حرف هایم را در آن ها نوشته ام و چقدر دلم میخواهد که آنها را غلط گیری کنی و خط بزنی ، کسی تا بحال حتی یک صفحه اش را ندیده آخه چشم هر نا محرم قابل اعتماد نیست ، چه صبح های جمعه که گریه کردم و مشق کردم و خواندم و حفظ کردم به امید آنکه بعد از ظهرش تو جلسه از من بپرسی و مشق هام را ببینی و من هم نشان همه بدهم و افتخار کنم ، آخ که چه شیرین است یاد با شما بودن حتی یک لحظه ، چقدر آرزو دارم که یکروز در جلو صف منتظرانت بایستم و بینم که نفر اولم ، حسود نیستم که دیگران نفر اول باشند ولی این آرزو ی من است چکار کنم هرکس دلش یه جاست من هم دلم را تو صف کلاس اولی های مهد شما جا گذاشتم تا شاید قبولش کنی . مولای من اگه یه روز دلمو تو صف زیر پا له کنند له شده اش را در خانه ات میارم تا تیمارش کنی، دست مبارکتو روش بکشی و آرزوشو بر آورده کنی ، اگه بدانم اینجور میشه عمدا اونو زیر پا میذارم و میارمش تا آرام و قرار بگیره و بدانه که منم بفکرش هستم .
آقا جان یه دنیا حرف دارم و میدانم دیگران منتظرند ،

اشتراک گذاری این مطلب!

شهادت مظلومانه امام محمدباقر علیه السلام تسلیت باد

سالروز شهادت جانسوز نهال گلشن دین، نور دیده زهرا(س)

سپهر دانش و بینش، امام محمد باقر(ع) تسلیت باد . . .


زمین و آسمان ای شیعه در حزن و غم است امشب

همه اوضاع عالم زین مصیبت در هم است امشب

امام پنجمین شد کشته از زهر هشام دون

مدینه غم سرا از این غم و زین ماتم است امشب

                  از كف برنت صبر و نماندش دگر قرار                

دين شد تهي ز مخزن اسرار كردگار

از ضعف بر جبين منيرش عرق نشست

اركان پنجمين امامت ز هم شكست

گاهي زبان به ذكر حق و گه شدي به هوش

از دل كشيده آه شرربار و شدخموش

اشتراک گذاری این مطلب!

زندگی بافتن یک قالی است

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده است

تو در این بین فقط میبافی

نقشه را خوب ببین !!!

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند

اشتراک گذاری این مطلب!

واسه من وتو...

اشتراک گذاری این مطلب!

حرم میخواهم . . .

در چشم من تمام زمین بارگاه توست / من هر کجا رَوَم به حضور تو راهیم . . .

دلم شکسته است
حرم میخواهم . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

تا آخر با رهبر...

اشتراک گذاری این مطلب!

ابو تراب ها. . .

ابو تراب ها. . .
تنهايي عميقترين لحظات زندگي يک انسان است…
خدايا اين خانه کوچک را بر من مبارک گردان …
در اين چند روز با خاک انس گرفتم…
بوي خاک گرفته ام…
رنگ خاک گرفته ام…
حال ميفهمم که چرا پيامبر علي بن ابيطالب (ع) را ابوتراب ناميد..
دلنوشته ای از شهید کربلای ایران سید حسین علم الهدی
- - -
ایکاش اولین انس من و تو با خاک ؛ شب اول قبر نباشه . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

هجرتی باید...

وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ
و از پلیدی‌ها هجرت کن.

هجرتی باید
از دیار عادت‌های سخیف
از این قذارت‌ها و پلیدی‌ها
از این پیله‌های درهم تنیده چرک
هجرتی باید . . .

اشتراک گذاری این مطلب!

آرامش میگیرم زمانی که تو را میخوانم . . .

♥♥ دوست دارم ♥♥
آرامش میگیرم زمانی که تو را میخوانم . . .
هیچوقت نه چراغتون خاموشه نه مشغول هستید !
شرمنده ام . .
قول داده ام روزهای دیگر هم به یادتان باشم . . .
کمتر دلتان را بشکنم . . .
شرمنده ام که دلتان را خون کرده ام !

اشتراک گذاری این مطلب!

چادرم...

اینقدی که عاشق چادرم هستم عاشق چیزای دیگه نیستم ..

اشتراک گذاری این مطلب!

خدایا..........

خدایا……….
بارها دقیقا همان جایی دستم را گرفتی که میتوانستی مچم را بگیری……


اشتراک گذاری این مطلب!

شاعر و فرشته


شاعر و فرشته‌ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می‌شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است…
و فرشته‌ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ…

اشتراک گذاری این مطلب!

بر روی خــــــــاک ... مــــــــــــادر


بر روی خــــــــاک … مــــــــــــادر

از یک طرف سیلی

از یک طرف دیوار ……

از یک طرف در ,

از یک طرف مسمار ….

از یک طرف پهلو ,

از یک طرف آتش …

بر روی خاک ………….. مادر

 

اشتراک گذاری این مطلب!

آبادی غریب ...

آبادی غریب …

 در نا کجا، پیدا آباد ِشهری ..!

که دلیل آفتاب ..

را بر خاک می برند…

 نا پیدا، کجا آبادیست .. !!

که فرشتگان خاکش را به سرمه می برند….

.

اشتراک گذاری این مطلب!

بانوی من....


می‌دانم که چشم امید به مردمان زمانه دارید…
شاید که برخلاف آنچه در مدینه رخ داد، ما دست بیعت به سوی فرزند دلبند شما دراز کنیم و از این پس سرنوشت تاریخ را جور دیگری بنگاریم…….
می‌دانم که اگر نفرین شما، در آن روزگار گریبان‌گیر امّت پیامبر نشد، به امید روزی بود که عدّه‌ای از همین امّت برخیزند و حق از دست رفتۀ خاندان عصمت را به دست برحق خلیفة‌الله بسپارند…
شاید در همان دوران رنج و سختی هم، به امید فرزندتان، مهدی امّت‌ها و منجی موعود، چشم از صحابیان دیروز و غاصبان امروز فرو بستید…
ولی نمی‌دانم چه شد که در هنگامۀ ادّعای یاری شما، در رنگارنگ دنیامان غرق شدیم و غافل از هرچه که باید طوق گردن‌مان می‌کردیم…
حال با همان دستان خالی و با همان محبّتی که خداوند در دل‌مان نهاده است، بر در خانۀ شما می‌کوبیم….
ما که دیگر از خودمان بردیم…. شما برایمان دعا کنید!

اشتراک گذاری این مطلب!

زهرا جان...

با همۀ رنجی که بر شما روا داشتند… با همۀ حق‌کشی‌هایی که کردند…. شما باز هم با محبّت و شکیبایی تمام پاسخ‌شان دادید…… چراکه اگر صبر شما نبود، خشم خدا آنان را می‌گرفت و دوزخ‌شان را در همین دنیا به چشم می‌دیدند….

اشتراک گذاری این مطلب!

مولای مهربانم...


 مولای مهربانم…
دیگر ادّعای منتظری ندارم…. مدّت‌هاست که به محبّ بودن‌تان دل خوشم و امیدوار انتظار….
امّا این‌بار، نمی‌خواهم شِکوه و گلایه از خودم و خودمان را برایتان باز بگویم… 
آخر این روزها، تداعی غم بزرگی‌ست…
غمی به بلندای غربت مظلومانۀ مدینه و مادرت…
غمی به سنگینی هوای شهر مدینه و کوچۀ بنی‌هاشم‌اش….
آری… این بار به نام مادر عزیزتان، سراغ‌تان آمده‌ام….
این‌بار به جرأت نام فاطمۀ زهرا (سلام‌الله علیها) بر در خانۀ شما می‌کوبم…
آن فاطمه‌ای که دست در دست حسنین (علیها السلام)، اشک‌هایش را برای حفظ آرامش و خواب آسودۀ اهالی مدینه، به خارج از مدینه می‌برد…..!
آن‌هنگام، فقط بقیع غریب بود که پذیرای گریه‌های دخت پیامبر خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌شد….
و از این پس………….
از این پس این علی (علیه‌السلام) است که باید دردها و ناگفته‌هایش را بر چاه‌های مدینه بخواند….

 

اشتراک گذاری این مطلب!

عشق تو مرا....

عشق تو مرا الست و منكم ببعيد
هجر تو مرا  عند عذابي لشديد
بر گرد لبت نوشته يحيي و يميت
من مات من العشق فقط مات شهيد
آن دم كه شود اذا السماء فطرت
و آنگه كه شود اذا نجوم كدرت
من چنگ زنم دامنت اندر سئلت
گويم صنما باي ذنب قتلت …

اشتراک گذاری این مطلب!

فاطمه جان...

 فاطمه جان…
هر چه می‌خواهند بکنند! هر کذبی که می‌خواهند بگویند…!
هر چه نیرنگ و کینه و خدعه دارند رو کنند…!
حتّی اگر خودشان را هم تکه تکه کنند، نمی‌توانند بی‌نشان بودنت را منکر شوند….
اگر راست می‌گویند و همۀ واقعیت‌های تاریخ را خیالی بیش نمی‌پندارند، مزارت را نشان‌مان دهند…! اگر نه، که باید در همان رؤیای کودکانۀ خودشان باشند..! هر چند کودکانه نه! ابلهانه بهتر است…!!
شاید اگر آن روز، وصیّت کردی که شبانه تو را نزد پدر ببرند….
شاید آن روز که گفتی مخفیانه راهیت کنند….
می‌دانستی که روزی، مردمی خواهند آمد که همۀ تاریخ را منکر خواهند شد…
آری…
هرچند دردناک‌ترین واقعۀ بشریّت بود…!
هر چند مظلومانه‌ترین سربرگ تاریخ را رقم زد…!
هرچند بی‌پناهی شیعیان‌تان را به همراه داشت…
 اما هر چه باشد، بی‌نشانی‌ات از همۀ تاریخ محکم‌تر است...

ای یاس بی‌نشان….
روزی خواهد آمد که مزارت را بوسه‌باران خواهیم کرد…
می‌آید آن روزی که خورشید طلوع خواهد کرد…
می‌آید آن روزی که شب سپری خواهد شد…
می‌آید آن روز که فرزندت از بس پرده‌های غیبت رخ نشان خواهد داد…

اشتراک گذاری این مطلب!

یاس بی نشان


 فاطمه جان…
هر چه می‌خواهند بکنند! هر کذبی که می‌خواهند بگویند…!
هر چه نیرنگ و کینه و خدعه دارند رو کنند…!
حتّی اگر خودشان را هم تکه تکه کنند، نمی‌توانند بی‌نشان بودنت را منکر شوند….
اگر راست می‌گویند و همۀ واقعیت‌های تاریخ را خیالی بیش نمی‌پندارند، مزارت را نشان‌مان دهند…! اگر نه، که باید در همان رؤیای کودکانۀ خودشان باشند..! هر چند کودکانه نه! ابلهانه بهتر است…!!
شاید اگر آن روز، وصیّت کردی که شبانه تو را نزد پدر ببرند….
شاید آن روز که گفتی مخفیانه راهیت کنند….
می‌دانستی که روزی، مردمی خواهند آمد که همۀ تاریخ را منکر خواهند شد…


آری…
هرچند دردناک‌ترین واقعۀ بشریّت بود…!
هر چند مظلومانه‌ترین سربرگ تاریخ را رقم زد…!
هرچند بی‌پناهی شیعیان‌تان را به همراه داشت…
 اما هر چه باشد، بی‌نشانی‌ات از همۀ تاریخ محکم‌تر است…

اشتراک گذاری این مطلب!

فدای غربت و مظلومیتت مادر...


فدای غربت و مظلومیتت مادر…
نمی‌دانم این همه مظلومیت و غربت تا به کی…؟؟
آن روزها که در داغ فراق پدر می‌سوختی، برخی از همان صحابیان دیروز، چه زود از یاد بردند که پارۀ تن پیامبر بودی…
هبۀ پدرت را غصب کردند و حق پسر عمویت را غاصبانه دریدند…
محسن‌ات را پرپر کردند و حتّی حرمت خانۀ اهل بیت رسول را هم نگه نداشتند…
قصاوت‌شان به جایی رسید که حتّی خطبۀ غرّاء‌ ات را نشنیدند و غدیر را با همۀ عظمتش، فدای سیاست‌های ننگین‌شان کردند…


 بانوی من….
سال‌ها گذشت، برخاستیم و به دنیا و مردمانش گفتیم که ما شیعۀ پسر عمویت هستیم…
سکوت و بغض سنگین سالیان دراز را شکستیم و خودمان را شیعۀ شما نامیدیم…
امّا چه می‌شد کرد!؟ آنگاه که کفّار و بی‌دینان دندان تیز کرده بودند تا اسلام و مسلمانان را با همۀ فرقه‌ها و گروه‌هایش تار و مار کنند…
آری….
باز هم همان مصلحت‌ها و باز هم همان تقیّه‌ها و باز هم همان بغض‌ها…..
منع‌مان کردند تا دردهایت را بر سر همۀ عالم فریاد زنیم….
منع‌مان کردند تا بر بلندای تاریخ لعن کنیم، آنهایی را که حق شما خاندان عصمت را غاصبانه گرفته بودند…
 مادر جان…
با همۀ سکوت‌ها و تقیّه‌ها و هیچ نگفتن‌ها…، باز هم دست از سرمان برنمی‌دارند…
آری…
از بغض‌هایمان سوء استفاده می‌کنند و به هر بهانه‌ای که شده، سکوت‌مان را پیوند می‌زنند به اینکه همۀ اینها دروغ است….
می‌گویند اصلاً آن روزها مدینه در نداشته است….!!
می‌گویند این همه ظلمی که بر شما روا داشتند قصه و خرافه‌ای بیش نیست…!!
می‌گویند……..
مادر جان…، آخر مظلومیت تا کجا…؟
آنها که هر چه خواستند کردند…! امّا چرا باز هم کینه و خصم‌شان فرو ننشسته است!؟
چرا پس از گذشت سالیان دراز، هنوز هم کر و کورند!؟

اشتراک گذاری این مطلب!