موضوع: "داستانک"

داستانک دینی

داستانی زیبا از امام علی (علیه السلام) درباره نماز

نماز انسان‌ها باید مانند نماز امام علی « علیه السلام » باشد.

شبی حضرت علی « علیه السلام » در مسجد شروع به نماز خواندن كرد ، شیطان آمد تا علی «علیه السلام » را در موقع نماز بفریبد ؛ وسوسه‌ی مال دنیا را به علی « علیه السلام » گفت: ولی علی «علیه السلام » همانطور نماز می‌خواند ، وسوسه‌ی قدرت ؛ ولی در علی « علیه السلام » اثر نكرد. وسوسه‌ی فرزند ؛ امام علی « علیه السلام » با این حرف‌ها منقلب نشد. شیطان به شكل افعی شد و چنان نیشی به مولا زد ؛ امام علی « علیه السلام » چنان غرق در مناجات با معبود شده بود كه هیچ نفهمید. آخر شیطان مأیوس شد و گفت كه نمی‌شود علی را فریب داد ، او در موقع نماز از جسم و این دنیا خارج می‌شود. وقتی علی « علیه السلام » نمازش تمام شد دیدند كه پایشان از اثر آن نیش سیاه شده اما با كمال تعجب پرسید كه چگونه پای من اینطور شده است؟

یك بار هم شیطان در موقع اقامه‌ گفتن حضرت تیغ خیزرانی به ایشان زد ، خون فوران زد امام علی «علیه السلام » هیچ نكرد تا این كه اصحاب آمدند و پای او را مداوا كردند. در پایان علی « علیه السلام » گفت: « در موقع اقامه حس كردم چیزی بر بدنم فرو رفت ؛ در آن موقع شیطان گفت: « در موقع نماز خواندن نتوانستم علی « علیه السلام » را بفریبم و حتی در موقع آماده شدن برای نماز هم نتوانستم او را از نماز دور كنم ». بعد از آن شیطان در موقع نمازخواندن مزاحم علی « علیه السلام » نمی‌شد چون می‌دانست در او اثر ندارد.


توكل يا راحت طلبي! كداميك؟

روزى امام علىّ بن ابى طالب، اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه عبورش به گروهى از مسلمانها افتاد كه در گوشه‌اى از مسجد به عبادت مشغول بودند.

حضرت علىّ عليه السلام نزديك ايشان رفت و فرمود: شما كه هستيد؟ و چه مى‌كنيد؟

در پاسخ به حضرت ، اظهار داشتند: ما بر خداوند توكّل كرده ايم و عبادت او مى كنم .

حضرت فرمود: خير، چنين نيست ؛ بلكه شما سربار (ديگران) مى‌باشيد، چنانچه راست مى‌گوئيد و توكّل برخداوند متعال داريد، بگوئيد كه در چه مرحله اى از توكّل قرار داريد؟

گفتند: اگر چيزى به ما برسد، مى خوريم و قناعت مى كنيم و چنانچه چيزى به ما نرسد، صبر و تحمّل مى‌نمائيم .

سپس امام علىّ عليه السلام خطاب به ايشان كرد و با صراحت فرمود: سگ‌هاى محلّه ما نيز چنين روشى را دارند.

آنان با خون سردى گفتند: پس ما چه كنيم ، شما بفرمائيد كه چه رفتارى داشته باشيم ؟

حضرت فرمود: بايستى آنچه را كه ما يعنى ، پيامبر خدا و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام انجام مى‌دهيم ؛ شما مسلمان‌ها نيز چنان كنيد.

گفتند: شما چه كارهائى را انجام مى‌دهيد، تا ما تبعيّت نمائيم ؟

امام عليه السلام فرمود: ضمن سعى و تلاش و كار و عبادت ، آنچه به ما برسد پس از مصرف ، اضافه آن را بذل و بخشش مى‌كنيم .

و اگر چيزى و درآمدى نيافتيم ، خداوند منّان را؛ در هر حال شكر و سپاس مى‌گوييم.

 


مستدرك الوسائل : ج 11، ص 220

چهل داستان و چهل حديث از امير المؤ منين على عليه السلام- عبداللّه صالحى

اشتراک گذاری این مطلب!

تاج بندگی

-نا محرم

نمازش که تمام شد چادر را تا کرد و گذاشت در سجاده.موهایش را پریشان کرد

و سرخاب وسفیدابی کرد و وارد مجلس مهمانی شد.فرشته سمت چپ لبخند

تلخی زد و به فرشته سمت راست گفتː<انگار فقط خدا نا محرمه!….>

حجاب برای زن ,تاج بندگی از خداست.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

خواهرم سیاهی چادر تو کوبنده تر از سرخی خون من است...

روز اول ورودش به دانشگاه بود،در راه بر گشت حسابی کلافه اش کردند،"خانوم برسونمتون؟""خانوم شماره بدم ؟” خانوم…  خانوم …"خانوم افتخار میدین؟”

بغضی راه گلویش را بسته بود.غمگین و کلافه انگار که دنیا روی سرش آوار شده باشد.در سرش غوغایی بود.از آن شهر و آدم هایش دلگیر شد.سر راه به یک امام زاده که در آن نزدیکی بود رفت،زانوانش را بغل گرفت و هق هق گریه اش به راه افتاد.تا توانست با خدا درد و دل کرد و بعد از امام زاده بیرون زد.احساس سبکی می کرد.عجیب بود دیگر خبری از متلک هاوحرف و حدیث های چند ساعت قبل نبود.با بهت و حیرت به دور و برش نگاه می کرد…شهر همان شهر قبلی با همان آدم های قبلی،مگر در آن یکی دو ساعت چه اتفاقی افتاده که دیگر کسی او را اذیت نمی کند؟؟.برای لحظه ای به خودش آمد متوجه شد که:

چادر امام زاده را یادش رفته از سرش در آورد…

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان کوتاه

منطق چیست؟

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد

می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !

استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟

حالا پسرها می گویند : تمیزه !

استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !

استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است

استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان آموزنده

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.
آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید. 
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 
هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است. 
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم .
یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم.
اشتراک گذاری این مطلب!

داستانک

عابد جهنمی

 

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏گذشت. در راه به عبادتگاهی رسید که عابدى در آن‏جا زندگى مى‏کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت:
خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنشم کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.

مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو
:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی‌کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ

اشتراک گذاری این مطلب!

شاخه گلي براي روح

من كه مي دانم او كيست؟

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد، عابراني كه رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخم هاي پير مرد را پانسمان كردند و پس از آن به او گفتند: بايد از تو عكسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد.

پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.

پرستاران دليل عجله  او را پرسيدند. پيرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است و هر صبح آن جا ميروم و صبحانه را با او مي خورم، نمي خواهم دير شود. پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم، پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متاسفم او آلزايمر دارد و چيزي را متوجه نمي شود! حتي مرا نمي شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نمي داند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

 پيرمرد با صداي گرفته به آرامي گفت: اما من كه مي دانم او چه كسي است …!

اشتراک گذاری این مطلب!

جواب زيركانه

یهروز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یک پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتوننمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوتپرستن که نمیتونن خودشون رو تحمل کنن؟؟ پسر ایرانی لبخندی میزنه و میگه: ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟و هر مردی ملکه انگلستانو لمسکنه؟!
پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:نه! مگه فرد عادیه؟؟؟فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!!
پسر ایرانی میگه:خب خانومای ما همه ملکه هستن

اشتراک گذاری این مطلب!

بزم محبت

منزلت فاطمه (س)

روزي جابر به امام باقر (ع) عرض كرد: فدايت شوم يابن رسول الله  حديثي از جده ات فاطمه (س) برايم  بفرما كه اگر براي شيعيان بيان كنم به آن شاد شوند.

حضرت فرمود: در روز قيامت … خداوند متعال مي فرمايد : اي اهل محشر براستي كه من كرم را براي محمد، علي، حسن و حسين و فاطمه (عليهما السلام)  قرار دادم حال سر و ديده فرو اندازيد كه اين فاطمه است كه به سوي بهشت مي رود … آنگاه ملائك آن حضرت را بر بالهاي خود حمل مي كنند.

 وقتي به درب بهشت مي رسند آن حضرت نظري به پشت سر مي اندازد. خداوند عالم مي فرمايد: اي دختر حبيب من، از چه رو متوجه پشت سر شدي؟

خداوندا دوست دارم قدر و منزلتم را در اين روز بدانم.

«اي دختر رسول و محبوب من ، باز گرد و بنگر هر كس در قلبش ذره اي تو يا فرزندانت رادوست مي دارد دستش را بگير و داخل بهشتش بنما»

در اينجا امام باقر(ع) به جابر فرمودند اي جابر د رآن روز مادرم شيعيان و محبين خويش را از بين اهل محشر بر مي گيرد چنانكه پرنده اي دانه هاي خوب را از بد جدا مي سازد.

منبع : كتاب بزم محبت ( محمد مهدي حيدري)

اشتراک گذاری این مطلب!

شاخه گلي براي روح

 در كنترل ذهن بودن

يك دانشجوي پزشكي به استباه سوار يك واگن سردخانه دار قطاري شد و در واگن به روي او بسته شد….

او كه راهي براي نجات خود نيافته بود، شروع به ثبت حالات خود در شرايط يخ زدگي كرد تا شايد اطلاعات ثبت شده او پس از مرگش به درد همكارانش بخورد ….

 لحظه به لحظه  حالات خود را ثبت مي كرد و در نهايت از سرما يخ زد و مرد در مقصد جسد او را از سرما مرده بود پيدا كردند، اما در كمال شگفتي ديدند كه سرد خانه اصلاً روشن نبوده!

اشتراک گذاری این مطلب!

سيرت نيكو به از صورت زيبا

 روزي شاگردان نزد حكيم رفتند و پرسيدند: استاد زيبايي انسان در چيست؟

حكيم دو كاسه كنار شاگردان گذاشت و گفت: به اين دو كاسه نگاه كنيد اولي از طلا ساخته شده است، زيباست و  مي درخشد و درونش پر از زهر است.

اين يكي كاسه اي گلي است ولي درونش پر از آب گواراست. شما از كدام كاسه مي نوشيد.

شاگردان گفتند از كاسه گلي.

حكيم گفت :آدمي هم همچون اين كاسه است. انچه او را زيبا و خواستني مي كند درونش و اخلاقش است و نه صورت و ظاهرش.(صد شاخه گل براي روح)

اشتراک گذاری این مطلب!

هشدار معنوی

مرد جوانی که مربی شنا بود و چند مدال ملی و بین المللی در این رشته داشت هیچ چیزی را درباره خداوند و دین باور نمی کرد و دینداران را مسخره  و سرزنش میکرد. شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین روشنایی برای شنا کافی بود.

جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه رود نانگهان روی دیوار رو به رو در زیر مهتاب آیه مبارکه «الله نورُ السمواتِ و الارض» مشاهده کرد:

دلش لرزید و حس غریبی تمام وجودش را گرفت از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. نور سراسر سالن را پر کرد در حالی که به خدا و نور فکر می کرد برگشت به بالاترین نقطه تخته شنا رفت. وقتی از آن بالا به پایین نگریست ترسی توام با شگفتی وجودش را فرا گرفت ، آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!

 صدایی شبیه کنار رفتن پرده ها به هنگام نسیم ملایم را در قلبش شنید و با تواضع  از پله ها پایین آمد و مدتی به تماشای دلش که معبدی فراموش شده بود نشست او در انتظار تحول بزرگی قرار داشت . (صد شاخه گل برای روح /عباس حاجی آقالو)

اشتراک گذاری این مطلب!

صدقه مستحبه و حجاب ....

کنار دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه
مادر دست در جیبش کرد و پانصد تومان به دخترش داد و گفت
بنداز تو صندوق صدقه
دختر رفت و تا برگشت پسری جلوی او و مادرش ظاهر شد
با لحنی آرام گفت
خدا خیرتون بده که صدقه دادید
ولی کاش حجابتون رو هم درست کنید
میشه لطفا؟
مادر که توقع چنین برخورد منطقی ای را نداشت
گفت:بله… حتما!
دستش را برد و روسری اش را جلو کشید
دختر هم به تبعیت از مادرش همین کار ار تکرار کرد
پسر تشکر کرد و رفت
مادر با خودش فکر می کرد
تا به حال به این مسئله توجه نکرده بود که
صدقه مستحب است و حجاب…
واجب…

اشتراک گذاری این مطلب!

روزِ قسمت بود...

خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت :چیزی از من بخواهید ، هرچه که باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید . زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هر که آمد ، چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا ، من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم . نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد ، بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست ، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست
عرفان نظر آهاری

اشتراک گذاری این مطلب!

داستانک...

مصیبت:(
خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار…و خم و راست شدن، بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که …
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه لنگه به لنگه است .
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه
ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه ميگه این بوتها مال من نیست.
خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.
وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم….
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت خب حالا دستکشهات کجان؟
توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه…:)

اشتراک گذاری این مطلب!

خانوم های سرزمین من همه ملکه اند...

یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه:چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟

یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟
پسرایرانیه میگه:چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟

پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده.

پسر ایرانی میگه:خانوم های سرزمین من همه ملکه اند…

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان “مسافرکش”

 

مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی میبینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافرروی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه…

 
راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟

مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! خنگ گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از ترس فرار می کنه…

بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!

اشتراک گذاری این مطلب!

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه. او از خوبان درگاه ماست. حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل می کنه ببین او چی کار میکنه. بلای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست، بیلش رو هم گذاشت جلوی روش و گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه. گفت: نه. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .
………………………………………………………..
آی حالا کافیه ما یه چیزی از خدا بخوایم و بهمون نده، یعنی با زمین و زمان قهر می کنیم …

 

اشتراک گذاری این مطلب!

برگشته میگه من اُ مّل هستم...فکر کن

برگشت گفت: آخه این چیه سرت کردی ، مثل امّل ها !!! مثل اینکه باورت نشده قرن بیست و یکه و شبیه مردم عصر حجر می گردی !!

گفتم: واقعاْ ؟! عصر حجر یعنی کی ؟!گفت:چه مي دونم 14 قرن پيش.

گفتم:چه جالب 14 بيشتره يا16؟

گفت : چه سوالايي ميكني معلومه 16!

گفتم: پس 16 قرن پيش عصر حجر تره تا 14 قرن پيش

گفت:معلومه

گفتم: پس شما با اين حساب بايد دمده تر باشيد كه مثل مردم 16 قرن پيش مي گرديد

اونم چه زماني موقعي كه بهش مي گفتن عصر جاهليت ديگه از اسمش هم پيداست كه خيلي دمده است…

ديگه پي اش رو نگرفت گذاشت رفت

افحكم الجاهلية يبغون ومن احسن من الله حكما لقوم يوقنون مائده 50

آيا حكم جاهليت را مي جويند و چه حكمي براي يقين آورندگان از حكم خدا بهتر است ؟

و لا تبرجن تبرج الجاهلية احزاب 33

و به همسرانت بگو خود را چنان زنان جاهل نيارايند

برگرفته از وبلاگ محجبه ها فرشته اند

اشتراک گذاری این مطلب!

خدارو به من نشان بده...

دانشجویی به استادش گفت:

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !

اشتراک گذاری این مطلب!

من بالاخره آزاد شدم

من بالاخره آزاد شدم
سارا بوکر، هنر پیشه ، مدل و مانکن تازه مسلمان آمریکایی ، در گفتگویی خود را اینگونه معرفی و علت مسلمان شدنش را اینگونه بیان می کند:

من یک زن امریکائی هستم که در مرکز امریکا بدنیا آمده ام. من مانند هر دختر دیگری بزرگ شدم. با علاقه و تعلق خاطر شدید به زرق و برق زندگی در “گران شهرها". در نهایت من به فلوریدا و از آنجا به ساحل جنوبی میامی نقل مکان کردم. یک منطقه پرشور برای آنهائی که در جستجوی “زندگی پر زرق و برق” هستند. طبیعتا، من آنچه که یک دختر معمولی غربی انجام می دهد را انجام می دادم.
براساس ارزیابی ارزش خودم بر مبنای میزان جلب توجه دیگران من به ظاهر و جذابیت و گیرائی خودم توجه داشتم. من مرتبا ورزش می کردم و یک مربی شخصی شدم. یک خانه شیک لب دریا خریدم و توانستم یک سبک زندگی “با کلاس” برای خود فراهم کنم.

سالها گذشت تا متوجه شوم که هر چه بیشتر در “جذابیت زنانگی ام” پیشرفت می کنم درجه رضایت شخصی و خوشبختی ام افت می کند. من برده مد بودم. من گروگان ظاهرم بودم.

ادامه »

قیمت یک معجزه؟

قیمت یک معجزه؟ (داستان عشق خواهر به برادر)

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند … که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
پدر بتازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد ولی داروساز توجهی نمی کرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت…
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود!
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار…

اشتراک گذاری این مطلب!

خاطره ای از تدبیر ساده اما موثر یک مادر خردمند...

خاطره ای از تدبیر ساده اما موثر یک مادر خردمند و مومن که چطور یک تهدید به نام باربی رو برای فرزند خودش تبدیل به یک فرصت کردند.خاطره رو با هم بخونیم:
عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم…دست و پاش ۹۰درجه کج و راست میشد و انگشتای ظریفی داشت.. و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مث خونه کوچیک،ماشین کوچیک) بودم رویا بود…خونه یکی از دخترهای افه ای فامیل بودیم که برای آب کردن دل من ، کمد باربی هاشو بهم نشون داد… باباش وقتی سفرهای دریایی میرفت یکی از اینا رو براش می آورد… عید اون سال مامانم بعد از اصرار فراوان برام یکی از اونا رو با تمام وسایلش خرید…. اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من لباس درست و حسابی نداشت….مامانم قاطیِ بازی کردن من میشد و میگفت آخه اینکه اینطوری نمیتونه بره بیرون…و براش یه شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه….فکر میکنید چی شد؟زانوهای

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

دانشگاه استنفورد...

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم….»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه… نه….  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ “لیلاند استنفورد” بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد;


دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد


تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

 

اشتراک گذاری این مطلب!

اعتقاداتان را چند می فروشید؟

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی …
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم!!

اشتراک گذاری این مطلب!
 
فراخوان چی شد طلبه شدم